خرید بک لینک
نمیدونم چرا یه حس دلتنگی عجیبی برای آذر ماه دارم . وقتی یادم اومد که یلدا یعنی آذر تموم شد نمیدونم چرا یهو دلم گرفت . با اینکه ماه خاصی برام نیست اتفاق خاصی برام نیفتاده اما دلم براش تنگ شد . ولی برای امروزم برای دی ماه برای زمستون سفید خوشحالم . البته که دیگه سفید نیست چون برفی نیست . دلم یه برف زیااااااد میخواد . ولی همین که زمستونه و نوید بهارو میده خوبه . فصل پر جنب و جوشیه دوسش دارم . دیروز ساینا اومد خونمون . هروقت همدیگرو میدیدیم انقدر حرفهای مفید میزدیم انقدر هر لحظه پر از انرژی مثبت بود که حد نداره . اما دیروز همش از خانواده شوهر و اینجور چیزای خاله زنک بازی حرف زدیم . هموناشم خوب بود اصلا حضورش خوبه . ولی حرفی نزدیم که تا روزها به یادش بی افتم و دوباره پر از انرژی بشم . ولی از خودم چندتا نکته خوب بهم گفت که بسیار خوشمان امد و کلی کیف کردم . اعتماد به نفسم رفت بالا . اخرای سال که میشه . انگار با یه آمپول کلی انرژی تو خونمون تزریق میکنن . چقدر خوبه اینجوری. نمیدونم چرا . انگار دقیقه های نود هست کلا خیلی رو به راه میشم مخصوصا بهمن و اسفند . الان رو به راهم . فقط گ

برچسب: نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت: 10:35

داره بارون میباره . هوا عالی تر از اونی هست که دلم میخواست . خونه گرمه . دلم شدیداً چای با کیک خونه گی میخواد . کیک که ندارم فر هم که ندارم . پس دلم به همین چای خوشه . امروز خیلی خدارو شکر کردم که سرکاری که دوست ندارم نمیرم . تو موقعیتی که دوسش ندارم نیستم . خونه ام راحتم . با شور و اشتیاق به هدف هایی که دارم فکر میکنم و تنها خودم برای خودم تصمیم میگیرم . برای خودم رویا میبافم و بهشون فکر میکنم . از اینکه اینجا خونه خودم هستم خوشحالم . تا چند سال پیش نمیتونستم انقدر با خودم باشم و کار و فکر و هدف دیگران خیلی برای روز و روزگارم تصمیم میگرفت . اما الان کنار پنجره ، لیوان چای در دستم، پامو رو پام انداختم و به هرانچه که دلم میخواد فکر میکنم دیگه خودم برای زندگی خودم تصمیم میگیرم (این خیلی برام مهمه). بیشتر میتونم رو پای خودم بایستم و قدرت نه گفتن دارم.با خیال راحت به کارهای خونه ام میرسم و از این حالم خوشحالم .. دلم میخواد دو سه روز هوا همینطوری عالی باشه .البته که واقعا دلم میخواد همیشه هوا همینطوری عالی باشه . حالا همیشه هم بارنی نبود اشکال نداره اما پا

برچسب: نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت: 10:35

همیشه تصمیم هایی رو که یهو شروع میکنی. یعنی براش زمان تعیین نمیکنی خیلی خوب پیش میره . ما تو زندگیمون از این تصمیم ها زیاد داشتیم . یهو یه کاری رو تصمیم میگیریم انجام بدیم .میریم و انجام میدیم خیلی هم خوب پیش میره . الان دوباره از اون تصمیم ها اومده سراغم . تو جام دراز کشیده بودم . یهو گفتم تا کی صبر کنم که موقعیت اوکی بشه تا برم کلاس زبان ؟ پاشدم زنگ زدم کلاس و اوکی کردم . و تو بهترین موقعیت زنگ زدم چون نیازی نیست که زیاد انتظار بکشم . از همین چهارشنبه کلاسم شروع میشه . مثلا یهو پاشدم گفتم میرم که گواهی نامم رو تمدید کنم . رفتم بعد از سه سال و نیم تمدید کردم بعد یه ماشین جور شد  نشستم پشتش و الان خیلی راضی ام . من با اون همه ترس و اون همه نه . یهو این کار و کردم . و الان هم اون ماشی ن مال خودم شد. مدلش بالا نیست اما همین که مال من و من دارم حسابی باهاش راه می افتم عالیه .  مثل خونه تکونی . مثل غذای خاص درست کردن . مثل خونه خریدن . گوشی خریدن . که از تصمیم تا خرید حدود یک ماه طول میکشه. چون هیچ پس اندازی براش نداشتیم و خیلی از تصمیمات یهویی دیگه . قبل

برچسب: نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت: 10:35

کجای این جنگل شب ، پنهون میشی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم چرا به من شک میکنی من که منم برای تو لبریزم از عشق تو سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمیکنم نرو آه نمیکشم بشین حرف نمیزنم بمون بغض نمیکنم ببین نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم قدیمی ام گمم آتش فشان عشقمو دریای پر تلاطمم به یاد تو گوش میدم . مهمان نیامده ام . نمیدونی این روزا که نیستی با عشقت تا کجا جا میرم .  نمیدونی لحظه هام چه جوری میگذره .

برچسب: نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت: 10:35

فکر میکنم تاریخ یه جایی اشتباه کرده . این ماه باید ماه رمضان میبود . نمیدونم چرا انقدر دلم ماه رمضان میخواد . تا میخوام یه چیزی بخورم میگم روزه نیستم ؟ دلم لحظه های نزدیک اذان و میخواد دلم ربنای شجریان و اذان موذن زاده رو میخواد . دقیقا همونی که چاوشی هم میخونه . دلم اون حال و هوا رو میخواد . کم هم نیست خیلی شدیده . چند وقت پیش  به همسری گفتم که این ماه باید ماه رمضان میبود و این شب هم شب قدر . دلم شب بیداری میخواست . شبی که تقدیر و میشه عوض کرد سرنوشت رو میشه تازه کرد. یه روزشو روزه گرفتم . و برای خودم زولبیا و بامیه هم خریدم . . دلم افطار و سحر میخواد دلم دعا و نیایش میخواد دلم شب قدر میخواد . شاید چون این ماه هم, اون ماه خاص نبود . اما بازم تاخیر زیادی داشتم. انگار دیگه صبرم از روی عشق نیست انگار دیگه مجبورم که صبور باشم . ولی دلم این صبوری رو نمیخواد . من میخوام با عشق م با لب خندون منتظر باشم نه اینطوری به هم ریخته با هر لحظه پر از خواهش . خدایا به تو سپرده ام اما چرا مدل صبوری کردنم اینطوری شده . ببخش قلب کوچک و نازکم را . ببخش بخاطر بهونه گیری های بچه گانه ام . دق

برچسب: نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت: 10:35

صفحه بندی